قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1938

تاريخ الفي ( فارسى )

كريمه وَ كَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَيْهِ بِالْوَصِيدِ « 1 » را كندند . يعنى : سگ اصحاب كهف بر آستان ايشان دستهاى خود گسترانيده منتظر عنايت است « 2 » . و در تاريخ روضة الصّفا مسطور است كه امير عضد الدّوله خلاصهء سلاطين ديلم بود و در ذكر مناقب و مآثر و مجلّدات پرداختند . و از جمله امور عجيبه كه از عضد الدّوله ديلمى منقول است ، يكى آن است كه وى را غلامى بود كه او را بسيار دوست مىداشت و نزد وى مقرّب بود . اتّفاقا ، آن غلام را با زنى ميل پيدا شد ، بنابراين درصدد آن درآمد كه آن زن را به دست آورد ، و چون كسانى كه اين غلام ايشان را بر اين داشته باشد كه آن زن را از جهت او رام سازند مبالغه از حدّ گذرانيدند ، امّا آن زن از كمال عفّتى كه داشت مطلقا گوش به فنون و افسانهء ايشان نمىنمود . آخر الأمر ، چون مبالغهء ايشان از حدّ گذشت زن حقيقت حال را به شوهر خود گفت و شوهرش در مقام حيله درآمده زن را تعليم داد كه : تو غلام را به خانهء خود طلب كه من فكر او كرده‌ام . القصّه ، آن زن بعد از آمد و رفت بسيار به كسان غلام گفت كه : من از ترس شوهر از خانهء خود بيرون نمىتوانم آمد ، اگر او ميل صحبت من دارد در فلان وقت كه شوهر من در خانه نيست ، به خانهء من بيايد . غلام چون اين مژده را شنيد از خوشحالى در خود نمىگنجيد ، تا آنكه وقت موعود رسيد ، متوجّه خانهء آن زن گشت . شوهر او قبل از آمدن آن غلام در خانهء خود چاهى عميق كنده بود و در كمين نشسته . چون آن غلام از روى شوق و آرزومندى به خانهء آن شخص درآمد ، هنوز قرار نگرفته بود كه شوهر زن مستعد از كمين درآمده آن غلام را گرفته در چاه انداخت و چاه را پرخاك ساخت . القصّه ، غلام در ميانه ناپيدا شد و عضد الدّوله در مقام تفحّص و تجسّس درآمده هر چند سعى بسيار نمود هيچ اثرى از وى ظاهر نشد . آخر الأمر ، به مقتضاى ارباب الدول ملهمون يعنى : ارباب دولت و سلطنت به دريافتن امور غيبى بىواسطه از وسايط از جانب حقّ ، سبحانه و تعالى ، ملهم مىباشند ، روزى عضد الدّوله در فكر آن غلام فرورفته بود كه به يك ناگاه مؤذّن آواز « اللّه اكبر » برآورد . عضد الدّوله جماعتى را فرمود كه زود برويد و اين مؤذّن را به سياست تمام گرفته بياوريد كه قاتل غلام من اوست . مردم دويدند و مؤذّن دردمند را بشدّت هرچه تمام‌تر گرفته نزد عضد الدّوله آوردند . چون نظر عضد الدّوله بر مؤذّن افتاد از روى غضب به جانب او نگاه كرده با وى خطاب كرد كه : اى مؤذّن ، تو به چه تقريب غلام مرا كشته‌اى ؟ مؤذّن هرچند سوگند ياد كرد كه : ايّها الأمير ، من از اين معامله مطلقا خبر ندارم

--> ( 1 ) . و سگشان دو دست خويش بر درگاه [ غار ] گشاده بود ؛ ( كهف ، 18 ) . ( 2 ) . بنا به قول استاد زرّين‌كوب بر خلاف روزهاى تندرستى كه غرور فرمانروايى ، گذشتهء پدر و جدّش را از خاطرش برده بود و با نخوت اميرانه خود را « ملك الاملاك غلاب القدر » مىخواند ، در روزهاى بيمارى از بىحاصلى قدرت و سلطنت تأسف مىخورد ؛ - تاريخ مردم ايران ، ص 449 .